امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

دنیای امیر محمد

یه روز خیلی سخت ....

1393/8/26 10:27
نویسنده : مامانی
248 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عسلم

دیروز خیلی روز سختی بود. وقتی 7 صبح بیدار شدی تا 5 عصر نخوابیدی. فقط بی تابی می کردی. شاید سرما خورده بودی (اخه بابایی شب قبلش برده بودنت حموم) شایدم دلت درد میکرد. بهت نبات و آبجوش، سیخ شاتره دادم رو دلت دستمال داغ گذاشتم اما اثری نداشت. از 5 تا 7.5 خوابیدی تو همین مدت کوتاه هم چند دفعه بیدار شدی. وقتی بیدار شدی همچنان گریه میکردی و مامانی نمی فهمید کجات درد داره. دیشب تا ساعت یک بیدار بودی و دیروز بود که واقعا فهمیدم مادر بودن یعنی چی... و من چقدر بی معرفت در حق مادرم بودم و نتونستم حتی یکی از زحمتاشون را جبران کنم... خدا رو شکر امروز بهتری.

امیرمحمد خیلی دوستتتتتتتتتتتتتت دارم.

ساعت یک شب و همچنان هوشیار ....

روز بعد ساعت 10 صبح

پسندها (2)

نظرات (2)

خاله مهدیه و امیررضا
26 آبان 93 14:10
الهی من جیگر شم آقا طلا، معلومه حسابی شیطونی،انشاءالله که همیشه سالم باشی عسیسم
مطهره
27 آبان 93 21:27
سلام الهى بگردم انگار نه انگار که ساعت يک شبه واين گل پسر همچنان بيداره ايشالا زيرسايه مامان وباباش سالم وسلامت باشه