اندر حکایت سربازی رفتن دایی محمد
سلام گل پسر مامان
دایی محمد تصمیم کرفته بود بره سربازی و مامان جونی با هماهنگی هایی که انجام داده بودن قرار شده بود سپاه یزد بیفته اما وقتی دفترچه سربازی اومد با کمال ناباوری دیدیم آموزشی را کرمان افتاده
. 20 روز کرمان رفت و برگشت. در اونجا بهش قول داده بودن که یا کرمانی یا یزد اما یه شوک دیگه وارد شد
و گفتن بقیه سربازی را باید زاهدان بگذرونه. الان هم داره سربازی را زابل می گذرونه خداروشکر محل خدمتش خوبه اما راهش دوره. ایشاله این یکسال و چند ماه به خیر و خوبی تموم بشه. مامانی تو که روحت پاکه براش دعا کن که سالم برگرده
.
سرباز کوچولوی مامانی خیلی دوست دارمممممممممممممممممممم
.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اندر حکایت سربازی رفتن دایی محمد 
