امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

دنیای امیر محمد

یک ماهگی

سلام گل پسرم امروز یک ماهه شدی و هر روز که میگذره عشق من و باباحسین به تو بیشتر میشه پسر نازم خیلی دوستتتتتتتتتتتتتتت دارم. امیر محمد در 33 روزگی ...
4 آذر 1393

یه روز خیلی سخت ....

سلام عسلم دیروز خیلی روز سختی بود. وقتی 7 صبح بیدار شدی تا 5 عصر نخوابیدی. فقط بی تابی می کردی. شاید سرما خورده بودی (اخه بابایی شب قبلش برده بودنت حموم) شایدم دلت درد میکرد. بهت نبات و آبجوش، سیخ شاتره دادم رو دلت دستمال داغ گذاشتم اما اثری نداشت. از 5 تا 7.5 خوابیدی تو همین مدت کوتاه هم چند دفعه بیدار شدی. وقتی بیدار شدی همچنان گریه میکردی و مامانی نمی فهمید کجات درد داره. دیشب تا ساعت یک بیدار بودی و دیروز بود که واقعا فهمیدم مادر بودن یعنی چی... و من چقدر بی معرفت در حق مادرم بودم و نتونستم حتی یکی از زحمتاشون را جبران کنم... خدا رو شکر امروز بهتری. امیرمحمد خیلی دوستتتتتتتتتتتتتت دارم. ساعت یک شب و همچنان هوشیار .... رو...
26 آبان 1393

تولد

سلام امیر محمد مامانی بالاخره انتظار دیدارت در 4 آبان (اول محرم ) بحقیقت پیوست. البته یک هفته زودتر از چیزی که خانم دکتر گفته بود. پسر عزیزم زایمان خیلی سختی داشتم اما همین که می بینم صحیح و سالم به دنیا اومدی تمام سختی هاش از یادم میره. چند روز اول خیلی درد داشتم و تو هم نمیتونستی شیر بگیری و پیش دکتر حجت (متخصص اطفال) بردیمت. آقای دکتر گفت زردی داری و با دارو درمان میشی و نیاز به بستری نداری. چند روز اول خیلی ناآرومی میکردی و قدرت مک زدنت خیلی ضعیف بود. شب ها از ساعت 11 شب تا 4 صبح بیدار بودی. عمه فهیمه زحمت کشیدن و بهت شیر دادند اون روز از 7 شب تا 4 صح خوابیدی. الان که این مطلب را مینویسم 10 روز داری و خداروشکر خیلی بهتری. دیروز عاشورا...
14 آبان 1393

تولد گل پسر

سلام سلام صد تا سلام عزیز دل خاله پا گذاشتنت تو این دنیا را بهت تبریک میگم هر چند خیلی سخت بود ولی الهی شکر که به خوبی و خوشی به جمع ما اضافه شدی قند عسلم امیدوارم در پناه خداوند بزرگ و زیر سایه پدر و مادر همیشه سالم و سلامت باشی شب اولی که به دنیا اومده بودی... اینم چند روز بعد،چقدر ورمت خوابیده...   ...
13 آبان 1393

آخرین دلنوشته مامانی قبل از به دنیا آمدن نفس مامانی و بابایی

سلام گل مامانی 30 مهر پیش خانم دکتر مجیبیان  رفتم  گفتن دیگه وقت تولدته و به احتمال زیاد هفته اول یادوم آبان به دنیا میای. من خیلی انتظار چنین لحظه ای را می کشم که تو را در آغوش بگیرم اما از طرف دیگه هم دلم برای تکون خوردنات، هم دردیات با مامانی در لحظه های شادی و غم و... تنگ میشه. پسر گلم این آخرین مطلبیه که قبل از به دنیا آمدنت می نویسم. ایشاله خدا یه پسر سالم و صالح به مامانی و بابایی بده . مطلب زیر را از سایت امیر رضا برداشتم خیلی قشنگه(البته خاله مهدیه هم از یه جا دیگه کپی کرده) ساعت ها و دقايق ميگذرد و من لحظه به لحظه حضورت را نزديك تر حس ميكنم...  پسر نيك سرشت و زيبا روي من ، نميدانم چه حسي درونم جريان دارد ...
2 آبان 1393

اتاق گل پسر

سلام امیرمحمدم مامانی چند روزه خیلی بد سرما خوردم و مجبور شدم یه روز هم بستری بشم (چون حرکات شما کم شده بود) خداروشکر الان خیلی بهترم. قبل سرماخوردگی اتاقتو چیندیم خیلی قشنگ شده که در زیر عکسا شو واست  میذارم. امیر محمد مامانی خیلی دوستتتت دارم ایشاله صحیح و سالم دنیا بیای و خدا همیشه نگهدارت باشه.   ...
27 مهر 1393

به دنیا اومدن فرناز جون

سلام امیرمحمد مامانی امروز 20 مهره و مصادفه با شب عید غدیر. امروز عمه فهیمه زایمان کردن و خدا بهشون یه دختر خشکل و سالم داد . از طرف شما، بابایی و خودم قدم نو رسیده را بهشون تبریک میگم ...
20 مهر 1393

اندر احوالات این روزها

سلام پسرم مامانیو ببخش این چند وقت نتونستم برات بنویسم آخه مامانی درگیر پایان نامه و درس و دانشگاه است. ایشاله تا قبل اینکه شما دنیا بیا نصفی کارامو انجام داده باشم تا شما بعدا اذیت نشی. 15 مهر همراه بابایی و عمه فهیمه رفتیم آتلیه خاله مینا (دختر دایی مامانی) و عکس یادگاری بارداری گرفتیم خیلی خوب شد. 16 مهر هم تولد مامانی بود و بابایی با یه کیک خشکل منو کلی غافلگیر کرد. امیر محمدم این چند روزه همراه بابایی، مامان جونی، دایی جواد و خاله مهدیه داریم اتاقتو می چینیم تا حالا که خیلی قشنگ شده ایشاله بعد از تکمیلش عکساشو میذارم. پسر مامان خیلی دوستتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم.   ...
18 مهر 1393

هنر دست عمه منیره جون و عمه فهیمه جون

سلام امیر محمد مامان عمه منیره جون و عمه فهیمه جون خیلی هنرمندند (بر عکس مامان مریم که اصلا هنری نداره )  عمه فهیمه جون برای شما یه سرویس لحاف تشک و عمه منیره جون  لباس سرهمی دوختند خیلی قشنگ شده.امیدوارم یه روز بتونیم زحمتاشون را جبران کنیم . در ضمن ایشاله عمه فهیمه جون کمتر از یک ماه دیگه برا ما یه نی نی میارن که اسمشو میخوان بذارن فرناز جون . از همین جا قدم نو رسیده را پیشاپیش بهشون تبریک میگیم(از طرف خودم، بابایی و شما) هنر دست عمه فهیمه جون هنر دست عمه منیره جون ...
19 شهريور 1393

سوغاتی های تبرک شده از مشهد مقدس

سلام نفس مامانی و بابایی عمو حمید(زن عموزهرا)، عمو علی (زن عمو حمیده)، عمه منیره(عمو محمدآقا)، عمه فریده (عمو آقا رضا) به مشهد و شمال رفتند.من و عمه فهیمه و مادر جون همراشون نرفتیم آخه مادر جون که مریض شده بودند (خدا رو شکر الان بهترن و ایشاله همیشه سالم باشن) و من و عمه فهیمه که نی نی تو شکم داشتیم. خلاصه تقریبا بعد از ده روز با کلی سوغاتی های خشکل برگشتند. از همین جا دوباره ازشون تشکر میکنم. مامانی الان تفریبا دارم وارد ماه هشت میشم ایشاله امام رضا کمک کنن و این دو ماه باقیمانده به خیر و خوبی تموم بشه و خواست خدا این باشه که یه پسر سالم و صالح بهم بدن.   ...
8 شهريور 1393