امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

دنیای امیر محمد

تولد بابایی

سلام گلم امروز یکم شهریوره و مصادفه با تولد بهترین همسر دنیا و بهترین بابای دنیا . امسال چهارمین سالیه که تولد بابایی را جشن میگیریم اما یه فرقی که داره اینه که شما تو دل منی و از این بابت خدا را شکر میکنم. همراه خاله مهدیه رفتم بیرون و یه کفش و شلوار خریدم و از طرف خودم و شما به بابایی هدیه دادم. تمام دارایی من قلبی است که در سینه دارم و برای تو می تپد ، آن را به تو تقدیم میکنم تولدت مبارک ...
1 شهريور 1393

پختن آش و تولد ...

سلام پسر مامان همانطور که قبلا گفتم دایی محمد رفته سربازی برا همین مامانی همراه خاله زهرا تصمیم گرفتن براش آش پشت پا بپزند من هم از صبح زود رفتم کمکشون با اینکه خیلی خسته شدم اما خدارو شکر آش خوبی شد ایشاله دایی محمد صحیح و سالم به یزد برگرده. در ضمن تولد هانیه جون (دختر عمو علی) هم بود که از همین جا دوباره از طرف خودم و بابا حسین و شما تولدش را بهش تبریک میگم ایشاله تو زندگدیش موفق باشه و به آرزوهاش برسه     عزیز مامان خیلی دوستت دارممممممممممم دایی جواد هنگام پختن آش تولد هانیه جون ...
24 مرداد 1393

اولین سوغاتی

سلام عزیزم مامان جونی، بابایی و دایی جواد همراه خاله مهدیه و عمو مرتضی بعد ماه مبارک رمضان به شیراز و یاسوج رفتند. منم خیلی دلم میخواست همراشون برم اما چون شما تو شکمم بودی ترجیح دادم نرم. تو این مدت خیلی دلم براشون تنگ شده اما شما با تکون خوردنات حسابی جای خالیشون برام پر کردی. خلاصه بعد سه روز به یزد برگشتند و برای یکی یه دونه مامان یه کیف خشکل و یه تشک بازی آوردند و اولین سوغاتی را گرفتی. خیلی دوستت دارمممممممممممم. بوسسسسسسسسسس ...
14 مرداد 1393

اندر حکایت سربازی رفتن دایی محمد

سلام گل پسر مامان دایی محمد تصمیم کرفته بود بره سربازی و مامان جونی با هماهنگی هایی که انجام داده بودن قرار شده بود سپاه یزد بیفته اما وقتی دفترچه سربازی اومد با کمال ناباوری دیدیم آموزشی را کرمان افتاده . 20 روز کرمان رفت و برگشت. در اونجا بهش قول داده بودن که یا کرمانی یا یزد اما یه شوک دیگه وارد شد و گفتن بقیه سربازی را باید زاهدان بگذرونه. الان هم داره سربازی را زابل می گذرونه خداروشکر محل خدمتش خوبه اما راهش دوره. ایشاله این یکسال و چند ماه به خیر و خوبی تموم بشه. مامانی تو که روحت پاکه براش دعا کن که سالم برگرده . سرباز کوچولوی مامانی خیلی دوست دارمممممممممممممممممممم . ...
1 مرداد 1393

تعیین جنسیت و انتخاب اسم

عسل مامان سلام 26 خرداد بود که وقت دکترصنعتی برای تعیین جنسیت و سلامت جنین داشتم. بعد نیم ساعت انتظار نوبتم شد آقای دکتر دست، پا و استخوان لگن، چشم و.... را بهم نشون دادند و بعدش ازم پرسیدند بنظرت پسره یا دختره من گفتم فرقی نداره همین که سالمه برام کافیه. آقای دکتر گفتن شما گل پسرین بعد شما دستتاتو آوردی بالا و گذاشتی رو چشمات. بعد زنگ بابایی زدم و خبر را بهش دادم . بعد چند روز مشورت با بابایی تصمیم گرفتیم اسمتو بذاریم امیر محمد. عزیزم خیلی دوست دارمممممممممممممممم.
21 تير 1393

شنیدن صدای زندگی

سلام نفس مامان فرودین 93 به دکتر مجیبیان مراجعه کردم به دکتر گفتم میخوام صدای قلب تمام زندگیمو بشنوم دکتر گفت از طریق دستگاه امکان نداره و باید حتما سونو بشی . با 5 ساعت انتظار بالاخره نوبت سونو رسید وقتی سونو کردند صدای تیک تیک قلبت به گوشم رسید و انگار تمام دنیا را بهم دادند . عزیزم خیلی دوست دارمممممممممممممم. خدایا خدایا شکر. شکر به خاطر همه چیز . شکر به خاطر تمام لحظات زندگیم که با من بودی و هوای منو داشتی ولی من غافل.... شکر به تمام نعمت های بیکرانی که عطا کردی . شکر شکر و هزاران بار شکر...   ...
4 تير 1393

وقتی فهمیدم مامان شدم

گلم سلام سلام تقریبا اوایل اسفند بود که متوجه شدم یه نی نی تو شکم دارم با کلی خوشحالی کردن اول زنگ بابا زدم و بهش خبر دادم اصلا باورش نمی شد. بعد همه را خبردار کردم . فردای اون روز به دکتر ارجمند مراجعه کردم دکتر از طریق سونوگرافی گفت جنینت داخل رحمه از این بابت خیالم راحت شد اما گفت هنوز برای شنیدن صدای قلبش زوده .
4 تير 1393